چقدر خوشحالم که نیستم!
دلم تنگ می شود…مثل خیلی های دیگر…دلم هوای خانه پدری را می کند …هوای گشت و گذار در محله های کودکی و نوجوانی و سال های اولیه جوانی…دلم گاه گاهی می گیرد از این همه دوری…درست مثل خیلی های دیگر….
اما هنوز خوشحالم…خیلی خوشحال…خوشحال از اینکه نیستم و این همه بی فرهنگی و بی تمدنی را نمی بینم!…خوشحالم از اینکه نیستم و نمی بینم آدمهایی را که دوست ندارم ببینم.آدمهایی که به ظاهر هم وطنم هستند اما از جنس من نیستند …خوشحالم از اینکه هر روز در باتلاق این همه توحش دست و پا نمی زنم!
…و چقدر خوب که سرزمین مادری ام تنها در چهره مهربان مادر و پدرم که از پشت webcam نگاهم می کنند و لبخند می زنند خلاصه شده و بهترین و زیبا ترین ذهنیت را از خودش برایم ساخته…برای همه اینها خوشحالم…
پی نوشت: خواندن چنین مطلب هایی چقدر از دلتنگی هایم می کاهد!!!
موضوعات: دلتنگی ها, روزانه ها | تاریخ: 10 September 08 | 12 نظر »