آنا، دختری بر روی اعصابم!

حرف! حرف! حرف!!!…..گاهی می خواهم از پشت میزم بلند شوم…یقه بغل دستی ام را که دختری یونانی است بگیرم….و فریاد بزنم محض رضای هر کسی که می پرستی…یک لحظه دهنت را ببند و سعی کن فقط نفس بکشی!!!!

حتی فکر این صحنه اعصابم را برای مدتی تسکین می دهد…نفس عمیقی می کشم و از جایم بلند می شوم…و از آزمایشگاه می زنم بیرون.

تنها خوشبختی ام این است که قرار است و دوست دارد به زودی فارق التحصیل شود. تمام بدبختی ام این است که حرف زدن ها و فضولی هایش در کار دیگران اجازه نمی دهد حتی بعد از 3 سال کارشناسی ارشد خواندن و 5 سال ماندن در PhD و 3 بار تمدید ویزایش، فارق التحصیل شود!!!

3 نظر to “آنا، دختری بر روی اعصابم!”

  1. اگه آنا بفهمه چی نوشتی کلی پشت سرت “حرف” می‌زنه! (:

  2. میشه یه کمی کمتر سخت گرفتا ! گاهی واقعا یادمون میره آدم هایی هستند با هزاران مشکل جورواجور که خیلیاش حتی تو ذهنمون نمیگنجه!

  3. به کتایون: آره کتی جونی…منم خیلی سخت نمی گیرم…اما کتی باید ببینی اش…فکر کنم به جای من یکی مثل تو رو می خواست که خوش صحبت باشه بشینه باهاش حرف بزنه :D

نوشتن نظر