قصه دمپایی ما
پاییز دو سال پیش بود ، یا شاید بشود گفت دقیقا دو سال پیش همین موقع ها، که ما مدتی رفتیم کیش…یادم می آید موقع اش خیلی جور نبود و هزار اتفاق ناجور افتاد و فاصله بین ناجور و جورش چند ساعت بیش نبود … اما ما بالاخره جورش کردیم . از روز بارانی بگیر و معطلی من در راهروی دانشگاه برای یه چیکه استاد تا در بدر دنبال بلیط گشتن برای همان روز و جا ماندن مان از هواپیما و باقی داستان ها…که امروز فقط با یاداوری شان می خندیم و می خندیم و می خندیم.
بالاخره با هر زحمتی بود همان شب رسیدیم و در یک آپارتمان شیک مستقر شدیم . خیلی خوشم نمی آمد که با تور این ور و آنور بروم یا به عبارتی در تور این آژانس ها بیافتم و به قول خودشان package های 3 روزه و 5 روزه کیش و هر جای دیگر را به خوردم بدهند و در آخر هم اسیر و پابند transfer های ناکجا آبادشان باشم. دوست داشتم هر کجا که می روم جایم را خودم درست کنم یا جای مشخصی (منزل دوستی-فامیلی)داشته باشم و تنها یک بلیط بگیرم و هر چه لباس دم دستم می آید را در چمندان کنم و بسم الله.
خیلی زود فهمیدیم که دستشویی آپارتمان دمپایی ندارد و همان نیمه شب قدم زنان در کوچه پس کوچه ها، تا مرکز خرید آن اطراف رفتیم…یک مجتمع تجاری محلی به اسم صدف که برای ساکنان همان مجتمع مسکونی بود. از اینکه زوایای دیگری از شهر رو می دیدیم ذوق کرده بودیم …زوایایی کاملا مسکونی…بچه هایی که در خیابان فوتبال بازی می کردند…خانم هایی را که کالسکه به دست زیر نور چراغ ها ایستاده بودند و حرف می زدند، بقالی هایی که قیمت هایشان با تهران فرقی نداشت و از همه مهمتر غذا فروشی های محلی که غذاهای خوبی داشتند و قیمت هایی ارزان. حاصل همه آن شب گردی مان، مقدار متنابهی خرید برای یخچالمان بود و کشف یک پیتزا فروشی محشر و نزدیک به محل اقامتمان …..و البته دو جفت دمپایی.
یادم نمی آید چرا دو جفت خریدیم اما خوب یادم می آید که مغازه اش شبیه بقالی های دوران کودکی مان بود و دمپایی هایش هم دست کمی از آن دوران نداشت. از آن دمپایی های پلاستیکی سنگین با رنگی قهوه ای تیره که در مشمایی شیشه ای با دری نیمه باز، قرار داشتند. اینقدر درهم و برهم در سبد جلوی مغازه ریخته شده بودند که باورم نمی شد شماره داشته باشند و تنها معیارم برای انتخاب، میزان بسته بودن در هایشان بود و عجیب خوش بودیم از آن همه کشفیات شبانه. شاید علت خرید دو جفت هم همان سر خوشی مان بود از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم.
ره آورد آن سفرمان کلی سر خوشی بود و یک دنیا خاطره و یک سری کیف و کفش و لباس که تک تک شان را با شوق پسندیدم و برایشان چانه زدیم و خریدیم و در قرعه کشی ها شرکت کردیم و نبردیم و باز هم خندیدم و یک نقشه کیش که با آن، در همان یک هفته تمام کوچه پس کوچه های کیش را متر کردیم…. و البته همین دو جفت دمپایی.
یادم هست که سایز کوچک اش را در حمام گذاشتیم و سایز بزرگ اش را از ترس اینکه مسخره مان کنند که از یک چنین دمپایی ای دو جفت خردیدم، به گوشه ای انداختیم و نمی دانم چه شد که سایز کوچک اش بعد از مدتی به آشپز خانه منتقل شد و سایز بزرگ به حمام راه یافت…اما خوب یادم می آید که چقدر حرص می خوردم هر وقت نامتناسب بودن آن رنگ قهوه ای بد رنگ را با دکور سبز آشپزخانه می دیدم و چقدر دلم نمی آمد که بیرون بیاندازمش!!
خنده دار است وقتی به یاد می آورم که روز آمدنم در میان آن همه هیاهو و تب و تاب و در بین آن همه وسایلی که باید می گذاشتم و می گذشتم ازشان، آن سایز کوچک را در مشمایی کردم و از ترس اینکه نکند در آن سوی دنیا درد بی دمپایی ای آزارمان بدهد…به گوشه ای از چمدان چپاندمش…و عاقبت با خودم آوردمش…و سایز بزرگ اش همان جا در حمام ماند و نمی دانم چه سرنوشتی دارد.
همه اینها را گفتم تا یادت بیاورم که آن دمپایی بیچاره الان مدتهاست در بالکن، زیر تیغ آفتاب معروف فلوریدا، رنگ اش را به در و دیوار خاطراتش باخته و با اینکه بدرنگ تر از گذشته شده و با وجود همه نا همگونی اش، شیرینی خاطراتش مرا به وجد می آورد!
موضوعات: دلتنگی ها, پراکنده ها | تاریخ: 2 November 08
واژه نامه “یعنی چی؟” یک واژه نامه فارسی به فارسی برای اصطلاحات و لغاتی است که در گفتگوی روزانه استفاده می شوند اما در فرهنگ های رسمی ثبت نشده اند.
این واژه نامه توسط همه مردم تکمیل شده و صاحب یا مسوول خاصی ندارد.
شما هم اگر می توانید چند واژه مصطلح در کوچه و بازار و محل کار خود را به واژه نامه اضافه کنید.
خیلی دلنشین و شیرین نوشتهای.
شاد باشید
به خنگ خدا: مرسی! شما هم شاد باشید و سلامت
قشنگ بود
زیبا بود
منو حالمو اوضاعمو عوض کرد
کمی احساس نزدیکی ذهن با شما دارم
خوش باشید و همیشه سبز