یک شاخه گل!
امروز صبح که از خواب بیدار شدم حالم گرفته بود…هم به خاطر اینکه حسابی خواب مونده بودم (چیزی در حد 4-5 ساعت) و هم به خاطر خواب هایی که دیده بودم.
با بی حوصله گی داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم چند تا دختر و پسر جوون شاداب و خندان یک دسته گل دستشون [...]