<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.7.1" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>دست نوشته های درهم</title>
	<link>http://myweblog.desertiger.com</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Tue, 10 Feb 2009 17:21:30 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>en</language>
	
	<item>
		<title>یک شاخه گل!</title>
		<description>امروز صبح که از خواب بیدار شدم حالم  گرفته بود...هم به خاطر اینکه حسابی خواب مونده بودم (چیزی در حد 4-5 ساعت) و هم به خاطر خواب هایی که دیده بودم.

با بی حوصله گی داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم چند تا دختر و پسر جوون شاداب و ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=94</link>
			</item>
	<item>
		<title>این روزها</title>
		<description>این روز ها این جوری می گذرد:

	دیروز در دانشگاه  International Fair برپا بود. همه دانشجویان بین اللملی که برای خودشان گروهی دارند، آنجا بودند و غرفه کشور خودشان را داشتند. ایرانی ها هم داشتند و اتفاقا غرفه ما از نظر زیبایی مقام دوم رو گرفت. علاوه بر غرفه و غذا، ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=91</link>
			</item>
	<item>
		<title>سر خوشی!</title>
		<description>هر وقت به کسی کمک می کنم یا راهنمایی ام به کار کسی می آد و ازش استفاده می کنه و خوشحال می شه...احساس خوبی بهم دست می ده. یک جور حس مفید بودن که در ته دلم می لغزه و شادم می کنه.

چند وقت پیش یک مجتمع مسکونی را ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=86</link>
			</item>
	<item>
		<title>نوشتن</title>
		<description>گاهی نوشتن برایم خیلی سخت می شود.  موضوعات مختلف به سرعت برق جایشان را عوض می کنند ، جمله ها قبل از اینکه به پایان  برسند محو می شوند، کلمات گم می شوند و درست لحظه ای پیدایشان می کنم  که دیگر معنایی ندارند... و همه اینها تنها برای چند ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=82</link>
			</item>
	<item>
		<title>قصه دمپایی ما</title>
		<description>پاییز دو سال پیش بود ، یا شاید بشود گفت دقیقا دو سال پیش همین موقع ها،  که ما مدتی  رفتیم کیش...یادم می آید موقع اش خیلی جور نبود و هزار اتفاق ناجور افتاد و فاصله بین ناجور و جورش چند ساعت بیش نبود ... اما ما بالاخره ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=63</link>
			</item>
	<item>
		<title>آنا، دختری بر روی اعصابم!</title>
		<description>حرف! حرف! حرف!!!.....گاهی می خواهم از پشت میزم بلند شوم...یقه بغل دستی ام را که دختری یونانی است بگیرم....و فریاد بزنم محض رضای هر کسی که می پرستی...یک لحظه دهنت را ببند و سعی کن فقط نفس بکشی!!!!

حتی فکر این صحنه اعصابم را برای مدتی تسکین می دهد...نفس عمیقی می ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=75</link>
			</item>
	<item>
		<title>رمز عبور</title>
		<description>خیلی وقت است کلافه شدم از این همه عبور های پر رمز و راز. واقعا ملت با رمز عبور هایشان چی کار می کنند؟ به نظر من که دو راه بیشتر نیست...یا باید دفتر چه ای داشت که لیست همه عبور ها را ثبت کند و البته رمز عبوری هم ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=67</link>
			</item>
	<item>
		<title>یادگیری ماشین</title>
		<description>شنیدن واژه هایی چون "هوش"، "هوشمندی"، "روبات"،"یادگیری"، "تکامل یافتن" و ... در سر کلاس های این ترم مرا به وجد می آورد. درست به اندازه یک بستنی خوردن ، یا شاید بیشتر ، ذهنم را غلغلک میدهند و عطش ام را برای خواندن و خواندن و یادگرفتن، بیشتر و بیشتر ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=58</link>
			</item>
	<item>
		<title>Tomorrow!ٰ</title>
		<description>درست در لحظه ای که به "آر" می رسم می فهمم که نیمی از چرخیدن ها و چرخاندن هایم برای رسیدن به اینجا اضافی بوده است.....و نمی دانم چه وقت از اینهمه چرخش های تکراری و بی ثمر برای نوشتن یک "فردا" خسته می شوم! </description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=53</link>
			</item>
	<item>
		<title>آخر هفته :)</title>
		<description>این چند روز حسابی مشغول مهمان بازی بودیم. بعد از یک هفته کار و مشغله، آخر هفته دلچسبی را گذراندیم. مهمان مان (جاناتان)، یک جوان 25 ساله فلوریدایی بود که به دلیل شغل اش (مهمانداری) مدتی است مشغول گشت و گذار در امریکا است. آدم خوش برخورد و خوش صحبتی ...</description>
		<link>http://myweblog.desertiger.com/?p=46</link>
			</item>
</channel>
</rss>
