یک شاخه گل!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم حالم  گرفته بود…هم به خاطر اینکه حسابی خواب مونده بودم (چیزی در حد 4-5 ساعت) و هم به خاطر خواب هایی که دیده بودم.
با بی حوصله گی داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم چند تا دختر و پسر جوون شاداب و خندان یک دسته گل دستشون [...]

این روزها


سر خوشی!


نوشتن


آنا، دختری بر روی اعصابم!


رمز عبور


یادگیری ماشین


آخر هفته :)


چقدر خوشحالم که نیستم!


بدون عنوان