یک شاخه گل!
امروز صبح که از خواب بیدار شدم حالم گرفته بود…هم به خاطر اینکه حسابی خواب مونده بودم (چیزی در حد 4-5 ساعت) و هم به خاطر خواب هایی که دیده بودم.
با بی حوصله گی داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم چند تا دختر و پسر جوون شاداب و خندان یک دسته گل دستشون گرفتن و یک کپه گل هم پشت سرشون گذاشتن تو چمن ها. تا رد شدم با خنده گفتن گل نمی خوای؟ منم بی اختیار خندیدم و گفتم: حتما! و خلاصه یک شاخه گل میخک تزیین شده با روبان و کاغذ قرمز بهم دادن و گفتن: “روز خوبی داشته باشی”.
اینقدر شاد شدم و انرژی گرفتم که یادم رفت بپرسم به چه مناسبتی است!! گرچه اصلا مهم نبود. به نظرم شاد کردن مردم بهترین مناسبت می تونه براش باشه.
یه آرزو هم کردم. آرزو کردم به زودی زود بتونم بی هیچ دغدغه ای و تنها با خرید یک بلیط برم ایران و بر گردم. و اولین باری که این اتفاق بیافته، یه روز صبح، 200 تا شاخه گل بخرم و برم گوشه خیابون بایستم و به مردمی که با عجله و بی حوصله، با هزار جور فکر و خیال، و با اعصاب داغون دارن سر کارشون می رن، یک شاخه گل بدم و براشون آرزوی داشتن یک روز خوب رو داشته باشم.
فقط امیدوارم اون موقع به جرم تشویش اذهان عمومی، یا ترویج فحشا، و یا تبرج علاقه دستگیرم نکنند!