یک شاخه گل!

امروز صبح که از خواب بیدار شدم حالم  گرفته بود…هم به خاطر اینکه حسابی خواب مونده بودم (چیزی در حد 4-5 ساعت) و هم به خاطر خواب هایی که دیده بودم.

با بی حوصله گی داشتم به طرف کتابخونه می رفتم که دیدم چند تا دختر و پسر جوون شاداب و خندان یک دسته گل دستشون گرفتن و یک کپه گل هم پشت سرشون گذاشتن تو چمن ها. تا رد شدم با خنده گفتن گل نمی خوای؟ منم بی اختیار خندیدم و  گفتم: حتما! و خلاصه یک شاخه گل میخک تزیین شده با روبان و کاغذ قرمز بهم دادن و گفتن: “روز خوبی داشته باشی”.

اینقدر شاد شدم و انرژی گرفتم که یادم رفت بپرسم به چه مناسبتی است!! گرچه اصلا مهم نبود. به نظرم شاد کردن مردم بهترین مناسبت می تونه براش باشه.

یه آرزو هم کردم. آرزو کردم به زودی زود بتونم بی هیچ دغدغه ای و تنها با خرید یک بلیط برم ایران و بر گردم. و اولین باری که این اتفاق بیافته، یه روز صبح، 200 تا شاخه گل بخرم و برم گوشه خیابون بایستم و به مردمی که با عجله و بی حوصله، با هزار جور فکر و خیال، و با اعصاب داغون دارن سر کارشون می رن، یک شاخه گل بدم و براشون آرزوی داشتن یک روز خوب رو داشته باشم.

فقط امیدوارم اون موقع به جرم تشویش اذهان عمومی، یا ترویج فحشا، و یا تبرج علاقه دستگیرم نکنند!

این روزها

این روز ها این جوری می گذرد:

  • دیروز در دانشگاه  International Fair برپا بود. همه دانشجویان بین اللملی که برای خودشان گروهی دارند، آنجا بودند و غرفه کشور خودشان را داشتند. ایرانی ها هم داشتند و اتفاقا غرفه ما از نظر زیبایی مقام دوم رو گرفت. علاوه بر غرفه و غذا، رقص هم بود و داوری ای هم در کار بود. امسال برای اولین بار ایرانی ها هم گروه رقص داشتند و من هم در این گروه بودم. رقص مان قشنگ بود و کلی ملت خوششان آمده بود، اما در آخر کار حتی سوم هم نشدیم و در مقابل گروه کلمبیا و داچ کارابین که  هر چه اسلام بود را بر باد داده بودند …لنگ انداختیم.
  • به شدت چشم انتظارم.
  • دو هفته به پایان ترم باقی مانده و حسابی سرم شلوغ است.
  • دلم کمی هم صحبت باهوش می خواهد.  البته به جز رامین. یک دوست که بنشینم چندین ساعت باهاش حرف بزنم و اطمینان داشته باشم که حرفم را آن جور که منظورم هست می فهمد و حرفی بزند که نشانی از هوش و خلاقیت درش باشد.

سر خوشی!

هر وقت به کسی کمک می کنم یا راهنمایی ام به کار کسی می آد و ازش استفاده می کنه و خوشحال می شه…احساس خوبی بهم دست می ده. یک جور حس مفید بودن که در ته دلم می لغزه و شادم می کنه.

چند وقت پیش یک مجتمع مسکونی را به یکی از دوستان ایرانی که حسابی به دنبال خونه مورد دلخواه شان می گشتند، معرفی کردیم و آنها هم رفتند و دیدند و پسندیدند و نقل مکان کردند. مجتمع کمی دورتر از دانشگاه بود و خیلی کسی خبری ازش نداشت.

روز اثاث کشی وقتی شادی چهره شان را از منزل جدید می دیدم احساس سر خوشی عجیبی بهم دست می داد و خوشحال بودم از اینکه 2 ماه و نیم جستجوی وسواسانه ما برای منزل جدید نه تنها برای خودمان که برای دوست دیگری هم مفید واقع شد.

نوشتن

گاهی نوشتن برایم خیلی سخت می شود.  موضوعات مختلف به سرعت برق جایشان را عوض می کنند ، جمله ها قبل از اینکه به پایان  برسند محو می شوند، کلمات گم می شوند و درست لحظه ای پیدایشان می کنم  که دیگر معنایی ندارند… و همه اینها تنها برای چند لحظه در ذهنم رخ می دهد و من در بین خاطرات گذشته و روزمره ها…بین آدمهای دیروز و امروز پرسه می زنم، با دست ها و چشمهایی خشک شده بر روی کیبورد و مانیتور!

قصه دمپایی ما

پاییز دو سال پیش بود ، یا شاید بشود گفت دقیقا دو سال پیش همین موقع ها، که ما مدتی رفتیم کیش…یادم می آید موقع اش خیلی جور نبود و هزار اتفاق ناجور افتاد و فاصله بین ناجور و جورش چند ساعت بیش نبود … اما ما بالاخره جورش کردیم . از روز بارانی بگیر و معطلی من در راهروی دانشگاه برای یه چیکه استاد تا در بدر دنبال بلیط گشتن برای همان روز و جا ماندن مان از هواپیما و باقی داستان ها…که امروز فقط با یاداوری شان می خندیم و می خندیم و می خندیم.

بالاخره با هر زحمتی بود همان شب رسیدیم و در یک آپارتمان شیک مستقر شدیم . خیلی خوشم نمی آمد که با تور این ور و آنور بروم یا به عبارتی در تور این آژانس ها بیافتم و به قول خودشان package های 3 روزه و 5 روزه کیش و هر جای دیگر را به خوردم بدهند و در آخر هم اسیر و پابند transfer های ناکجا آبادشان باشم. دوست داشتم هر کجا که می روم جایم را خودم درست کنم یا جای مشخصی (منزل دوستی-فامیلی)داشته باشم و تنها یک بلیط بگیرم و هر چه لباس دم دستم می آید را در چمندان کنم و بسم الله.

خیلی زود فهمیدیم که دستشویی آپارتمان دمپایی ندارد و همان نیمه شب قدم زنان در کوچه پس کوچه ها، تا مرکز خرید آن اطراف رفتیم…یک مجتمع تجاری محلی به اسم صدف که برای ساکنان همان مجتمع مسکونی بود. از اینکه زوایای دیگری از شهر رو می دیدیم ذوق کرده بودیم …زوایایی کاملا مسکونی…بچه هایی که در خیابان فوتبال بازی می کردند…خانم هایی را که کالسکه به دست زیر نور چراغ ها ایستاده بودند و حرف می زدند، بقالی هایی که قیمت هایشان با تهران فرقی نداشت و از همه مهمتر غذا فروشی های محلی که غذاهای خوبی داشتند و قیمت هایی ارزان. حاصل همه آن شب گردی مان، مقدار متنابهی خرید برای یخچالمان بود و کشف یک پیتزا فروشی محشر و نزدیک به محل اقامتمان …..و البته دو جفت دمپایی.

یادم نمی آید چرا دو جفت خریدیم اما خوب یادم می آید که مغازه اش شبیه بقالی های دوران کودکی مان بود و دمپایی هایش هم دست کمی از آن دوران نداشت. از آن دمپایی های پلاستیکی سنگین با رنگی قهوه ای تیره که در مشمایی شیشه ای با دری نیمه باز، قرار داشتند. اینقدر درهم و برهم در سبد جلوی مغازه ریخته شده بودند که باورم نمی شد شماره داشته باشند و تنها معیارم برای انتخاب، میزان بسته بودن در هایشان بود و عجیب خوش بودیم از آن همه کشفیات شبانه. شاید علت خرید دو جفت هم همان سر خوشی مان بود از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم.

ره آورد آن سفرمان کلی سر خوشی بود و یک دنیا خاطره  و  یک سری کیف و کفش و لباس که تک تک شان را با  شوق پسندیدم و برایشان چانه زدیم و خریدیم و  در قرعه کشی ها شرکت کردیم و نبردیم و باز هم خندیدم و یک نقشه کیش که با آن، در همان یک هفته تمام کوچه پس کوچه های کیش را  متر کردیم…. و البته همین دو جفت دمپایی.

یادم هست که سایز کوچک اش را در حمام گذاشتیم و سایز بزرگ اش را از ترس اینکه مسخره مان کنند که از یک چنین دمپایی  ای دو جفت خردیدم، به گوشه ای انداختیم و نمی دانم چه شد که سایز کوچک اش بعد از مدتی به آشپز خانه منتقل شد و سایز بزرگ به حمام راه یافت…اما خوب یادم می آید که چقدر حرص می خوردم هر وقت نامتناسب بودن آن رنگ قهوه ای بد رنگ را با دکور سبز آشپزخانه می دیدم و چقدر دلم نمی آمد که بیرون بیاندازمش!!

خنده دار است وقتی به یاد می آورم که روز آمدنم در میان آن همه هیاهو و تب و تاب و در بین آن همه وسایلی که باید می گذاشتم و می گذشتم ازشان،  آن سایز کوچک را در مشمایی کردم و از ترس اینکه نکند در آن سوی دنیا درد بی دمپایی ای آزارمان بدهد…به گوشه ای از چمدان چپاندمش…و عاقبت با خودم آوردمش…و سایز بزرگ اش همان جا در حمام ماند و نمی دانم چه سرنوشتی دارد.

همه اینها را گفتم تا یادت بیاورم که  آن دمپایی بیچاره الان مدتهاست در بالکن، زیر تیغ آفتاب معروف فلوریدا، رنگ اش را به در و دیوار خاطراتش باخته و با اینکه بدرنگ تر از گذشته شده و با وجود همه نا همگونی اش، شیرینی خاطراتش مرا  به وجد می آورد!

آنا، دختری بر روی اعصابم!

حرف! حرف! حرف!!!…..گاهی می خواهم از پشت میزم بلند شوم…یقه بغل دستی ام را که دختری یونانی است بگیرم….و فریاد بزنم محض رضای هر کسی که می پرستی…یک لحظه دهنت را ببند و سعی کن فقط نفس بکشی!!!!

حتی فکر این صحنه اعصابم را برای مدتی تسکین می دهد…نفس عمیقی می کشم و از جایم بلند می شوم…و از آزمایشگاه می زنم بیرون.

تنها خوشبختی ام این است که قرار است و دوست دارد به زودی فارق التحصیل شود. تمام بدبختی ام این است که حرف زدن ها و فضولی هایش در کار دیگران اجازه نمی دهد حتی بعد از 3 سال کارشناسی ارشد خواندن و 5 سال ماندن در PhD و 3 بار تمدید ویزایش، فارق التحصیل شود!!!

رمز عبور

خیلی وقت است کلافه شدم از این همه عبور های پر رمز و راز. واقعا ملت با رمز عبور هایشان چی کار می کنند؟ به نظر من که دو راه بیشتر نیست…یا باید دفتر چه ای داشت که لیست همه عبور ها را ثبت کند و البته رمز عبوری هم برای آن گذاشت و مراقب بود که این یکی را هیچ وقت را فراموش نکرد…یا آنکه همه عبور ها را ساده و بی رمز و راز کرد و با یه عدد، یا یه اسم ساده همه جا گذر کرد.

راه اول برایم غیر ممکن است و راه دوم بیچاره کننده…کافی است همان موقع که با دوستی رفتم خرید، کفشی ببینم و خوشم بیاید و دوستم شماره پایم را بفهمد….اوووووه یعنی لو دادم که همه رمز عبور هایم به اندازه شماره پایم است؟!

یادگیری ماشین

شنیدن واژه هایی چون “هوش”، “هوشمندی”، “روبات”،”یادگیری”، “تکامل یافتن” و … در سر کلاس های این ترم مرا به وجد می آورد. درست به اندازه یک بستنی خوردن ، یا شاید بیشتر ، ذهنم را غلغلک میدهند و عطش ام را برای خواندن و خواندن و یادگرفتن، بیشتر و بیشتر می کنند. هنگامی که ذوق زده و پر انرژی از کلاس ها بیرون می آیم با خودم فکر می کنم که چه چیز باعث شد تا یک عمر این همه مزخرفات مخابراتی ها را ، که البته برای من مزخرف بود و برای خودشان حرف عشق، تحمل کنم. چقدر خسته بودم بعد از هر کلاس و قبل از هر کلاس از شنیدن واژه های تکراری سیگنال به نویز و توان و تداخل و هزار قصه بافی دیگر.

پی نوشت: تنها خوبی اون روزها به یادگار ماندن ریاضیاتی است که امروز باعث می شود از شنیدن اسم مبارک “مارکوف” و “اندازه گیری اطلاعات درخت” و دیدن احتمالات آنچنانی رعشه بر اندامم نیافتد و دهانم باز نماند. حتی اگر چیزی هم به یاد نیاورم ، کمترین فایده اش آن است که می دانم در کدام کتاب و کدام فصل و کدام صفحه باید به دنبال اش بگردم و دوباره بخوانمش.

Tomorrow!ٰ

درست در لحظه ای که به “آر” می رسم می فهمم که نیمی از چرخیدن ها و چرخاندن هایم برای رسیدن به اینجا اضافی بوده است…..و نمی دانم چه وقت از اینهمه چرخش های تکراری و بی ثمر برای نوشتن یک “فردا” خسته می شوم!

آخر هفته :)

این چند روز حسابی مشغول مهمان بازی بودیم. بعد از یک هفته کار و مشغله، آخر هفته دلچسبی را گذراندیم. مهمان مان (جاناتان)، یک جوان 25 ساله فلوریدایی بود که به دلیل شغل اش (مهمانداری) مدتی است مشغول گشت و گذار در امریکا است. آدم خوش برخورد و خوش صحبتی بود و اطلاعات عمومی بسیار وسیعی داشت. در مورد دانه های گیاهی و انواع مختلف گل و گیاه و خواص هر کدام کلی می دانست. در واقع می شود گفت که هر بحثی را باز می کردیم چیزی راجع بهش می دانست و عجیب هم کنجکاو و جویای چیزهای جدید بود. عقیده داشت که عمر بسیار کوتاه است و باید تا می شود آموخت و آموزش داد. تقریبا برای هر گونه آموزشی هم از آشپزی گرفته تا هنرهای رزمی و canoing، پایه بود. تنها مشکل، کم بودن وقت ما و کوتاهی اقامت اش بود. برایم خیلی جالب بود که با وجود سن کم اش این همه تجربه در شغل های مختلف دارد.

در این مدت 2-3 روزی که مهمان ما بود نحوه درست کردن پنیر، خواص برخی گیاهان، برخی اصطلاحات امریکایی را به ما یاد داد و نحوه پختن چند نوع غذای ایرانی را هم یاد گرفت. همچنین راجع به دین و روابط دختر و پسر در بین ادیان مختلف و در فرهنگ امریکایی بحث های جالبی داشتیم. بازی “monopoly” را هم خوب می دانست و بسیار زیرکانه عمل می کرد. ما نیز شمه ای از سیاست هایش را در بازی یاد گرفتیم. جدای از بازی، در مورد اقتصاد و سرمایه گذاری هم خوب می دانست و درست در هنگامی که قیمت زمین و مسکن در فلوریدا بیش از نصف افت داشته سرمایه اش را در ایالت های دیگر برده و در تگزاس و چند ایالت دیگر زمین خریده و آنطور که خودش می گفت قیمت زمین اش در تگزاس از پارسال تا حالا دو برابر شده است.

نکته خوب دیگرش هدیه ای بود که به ما داد. یک خشک کن میوه جات که می توان با آن انواع برگه میوه ها و یا سبزی خشک درست کرد.

یک شب هم دو دوست دیگرمان را به صرف شام دعوت کردیم. از غذاهای ایرانی بسیار خوششان آمده بود و برای ما حسابی خوشحال کننده بود. جاناتان کلی تعجب کرده بود که ما اینقدر از نعنای خشک و عطر آن استفاده می کنیم. در کشک بادنجان و در ماست و خیار . در مورد زعفران هم چیزی نمی دانست و سریع رفت در اینترنت جستجو کرد و کلی مطلب راجع بهش خواند و دایره المعارف اش راجع به گیاهان را تکمیل کرد.

برای مهمان هایمان ترکیب این همه رنگ و طعم بسیار جالب و جدید بود. از زرشک و زعفران همراه با مرغ، از عطر نعنا و پیاز داغ همراه با کشک و بادنجان، از نعنای خشک و گل محمدی در ماست خیلی خیلی لذت برده بودند.

جاناتان عقیده داشت که آشپزی من و رامین مثل یک نقاشی می مونه به خصوص اینکه سالاد کاهو رو هم کلی با گوجه و هویج و تخم مرغ تزیین کرده بودم.

مهمانمان فردا صبح می رود و ما به انتطار مهمان های خوب بعدی مان هستیم.